خیلی دور...خیلی نزدیک...

***جشن آزادی خرمشهر مبارک باد***
نگو می ترسه از
ترکش نگو می سوزه رو دریا 
دلش دریای آتیشه تو چی می دونی از لیلا
بره کنج کدوم خونه کجا راه داره برگرده
نگو این کار یک زن نیست که این زن وارث درده
اگه لیلا نمی جنگید بگو این خونه چی می شد
بگو این خاک اجدادی رو نقشه خاک کی می شد
شبی که قلب لیلا سوخت دل آیینه ها خون شد
همین مجنون که می بینی از این جا تازه مجنون شد
تو می گی مثل ما امروز توی این خونه چی می دید
اگه دنیا نمی ترسید اگه لیلا نمی جنگید
پروردگار مهربان من
از دوزخ این بهشت رهایی ام بخش!
هر زمزمه ای بانگ عزایی و هر چشم اندازی سکوت گنگ و
بی حاصل رنج زای گسترده ای.
در هراس دم می زنم
در بیقراری زندگی می کنم
و بهشت تو برای من بیهودگی گسترده ای است
.... بی پاسخ مانده ام
هیچ کس
هیچ چیز در اینجا « به خود» هیچ نیست
« بودن من» بی مخاطب مانده است
من در این بهشت
همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم
« تو قلب بیگانه را می شناسی
که خود در سرزمین وجود بیگانه بوده ای!»
« کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم»
دردم درد « بی کسی» بود.
از حرف هایی که برای نگفتن دارم....
برگزیده ای از دکتر علی شریعتی
آقای خوانساری فرمودند: در ایام جوانی در اصفهان شب ها چیزی روی درخت می دیدم که در روز نبود ، از کسی پرسیدم ، گفت این شیخ حسنعلی است که شب ها برای اینکه خوابش نبرد بر روی شاخه درخت می نشیند و به ذکر می پردازد.
.........
هر چند گاهی محل سکونت خود را عوض می کرد و جون بیشترین توقف را در روستای « نخودک » داشت، لذا به نخودکی معروف شد.![]()
آسمانا، آشیان من مزن بر هم که من
یک نفس ویران کنم این نه قفس کاشانه را
تو خیال خود کن و این آسمان تو به تو
ورنه من درویشم و بر دوش دارم خانه را
----------------------------------------------------------
در صحن مطهر حرم اما مرضا (ع) بنایی می کردند ، آن عمله ای که مشغول بنایی بود ندانشته کلنگش را به قبر مرحوم حاج شیخ حسنعلی اصفهانی زد که ناگهان نهیبی از قبر برآمد که : « مگر نمی بینی من اینجا خوابیده ام!؟». عمله از ترس بیهوش شد .....
1361ه.ق- 1279ه.ق
ناهید در چهاردهمین روز تیرماه 1344 در شهر سنندج در میان خانواده ای مومن و اهل تسنن به دنیا آمد. پدرش از پرسنل ژاندارمری بود و مادرش سیده زینب زنی شیعه ، زحمتکش و خانه دار بود که فرزندانش را باعشق به اهل بیت بزرگ می کرد.
او کودکی مهربان موسئولیت پذیر و شجاع بود که در دامن پر معرفت و عفت مادر با بزرگ شدن جسم، روح معنوی خود را پرورش می داد.
به پدرش گفت: اگر از چیزی ناراحت و دلتنگ باشم و گریه کنم چشمانم سرخ می شود و سرم درد می گیرد. اما وقتی با خدا راز و نیاز می کنم و گریه می کنم نه خسته ام و نه سر درد و ناراحتی جسمی احساس می کنم. بلکه تازه سبک تر و آرام تر می شوم.
با شروع حرکت های انقلابی مردم ایران. ناهید هم به سیل خروشان انقلابیون پیوست و با شرکت در راهپیمایی ها و تظاهرات ضد طاغوت در جرکه دختران مبارز کردستان قرار گرفت.
بعد از پیروزی انقلاب و شروع درگیری های ضد انقلاب در کردستان ناهید همکاری اش را با نیروهای ارزشی ارتش و سپاه آغاز کرد.
اوایل زمستان 60 بود که ناهید به شدت بیمار شد و برای معاینه به درمانگاهی در میدان مرکزی شهر سنندج مراجعه کرد... چند ساعتی از رفتن ناهید گذشته بود اما از بازگشتش .....
مادر در خانه نگران وچشم انتظار ....
آن وقت ها پدر ناهید در جبهه خرمشهر برای آزادی این شهر از چنگال بعثی ها می جنگید و مادر شیر زنی که مسئولیت سرپرستی و مدیریت عاطفی خانه را بر عهده داشت.همه جا به دنبال دخترش می گشت تا اینکه از چند نفر شنید که چهار نفر ناهید را به زور سوار مینی بوس کرده و برده اند! کجا؟ هیچ کس نمی دانست!
شواهد نشان می داد که ناهید به جرم همکاری با سپاه و حمایت از آرمان های انقلاب و ولایت پذیری امام خمینی ربوده شده است.
بعد از ربوده شدن ناهید تهدیدها همچنان ادامه داشت: اگر باز هم با سپاه و پیش مرگان انقلاب همکاری کنید بقیه بچه ها را هم می کشیم.

چند ماه بعد خبری در شهر پیچید که دختری را در روستاهای کردستان با دستانی بسته و سری تراشیده به جرم اینکه " این جاسوس خمینی است" می چرخاندند.
نگرانی های مادر به یقین تبدیل شد. او خود ناهید بود.
یک روستایی می گوید: آنها سر دختر را تراشیده بودند و او را در روستا ها می گرداندند کومله ها به آن دختر می گفتند آزادت نمی کنیم مگر اینکه به خمینی توهین کنی!
او سنگینی و درد ناشی از برخورد سنگ با پیکرش را تحمل می کرد تا سنگینی حرفی نادرست و قبول کژگویی های قومی نادان و سفاک صفت درباره امام و آرمانش را.
ناهید تلخی شکسته شدن حریم احترام به زنان را به کام جان خرید و هرگز دست از آرمان ها و اعتقاداتش بر نداشت تا سایرین بتوانند شیرینی زندگی در زیر سایه پرچم قدرتمند اسلام را تجربه کنند.
آری او ناهید بود....
و همچون اسمش ستاره آسمان شهدای انقلاب اسلامی شد.
یازده ماه بعد از ربوده شدن پیکر مجروح و کبودش را با سری تراشیده و شکسته در سنگلاخ های اطراف روستای هشمیز پیدا کردند.پیکر صدمه دیده و آغشته به خون او اگرچه صدایی برای فریاد نداشت اما کتابی مصور از ددمنشی ضد انقلاب بود.
خواهر شهیدم قسم به زخم های پیکرت و سوگند به غربت و تنهایی ات تا آخرین نفر ونفس بر میثاقیکه با تو و امام بسته ایم خواهیم ماند.
آدرس ناهید: بهشت زهرا، قطعه 28، ردیف 31، شماره13
| Design By : Pars Skin |

